دلنوشته های من

می خوام دلمو باهاتون صاف کنم. بگم از شعله های یخ درونم تا...

سلام
ممنون یادی میکنید از این ره به فراموشیده ها
صدای قدمهایت که می رفتی آرامی بر دلم نشاند که نگو،
آخر دنیا را غرق سکوت دیدم و بی کسی
گاهی یاد می کنی و باز می روی و آتش به پا می کنی  اندر این سکوت غوغایی
صدای قدم هایت همیشه حاوی خبر بوده
چه آن هنگام که مرا با تو آنا کرد و چه آن هنگام که از تو جدا کرد...

نوشته شده در شنبه 1391/10/2 ساعت 05:51 ق.ظ توسط رها صدای پات کو | |

وقتی می گویند مواد بد است حتما" بد است دیگر
فرصتهای ما گویا تریاک می کشند  که در هپروتند و دیر می آیند و همیشه بی حالند
اما زمان و مهلت ما گویا اکس زده یا دوپینگ کرده که نمی تواند زیاد سر جایش بماند و زودتر از عقربه های ساعت می رود
امان از  این مواد لعنتی

نوشته شده در سه شنبه 1391/08/9 ساعت 02:03 ق.ظ توسط رها نظرات | |

می دونید چی سخته؟
زندگی سخته / دوست داشتن سخته / همراهی سخته ...
اینکه اندازه تمام زندگیت دوستش داشته باشی و ندونی چقدر دوست داره سخته
اما
سخت تر اونه که بفهمی جای تو دیگه پر شده
خیلی راحت و بدون تامل
اگه مشکلی پیش می اومد یا...
اصلا" ولش کن
ارزشش رو نداره حتی بهش فکر کنی
اه ه ه ه ه لعنتی
دلم گرفته از ...
اصلا" بی خیالش ...

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/17 ساعت 11:56 ق.ظ توسط رها نظرات | |

وقتی میگم برو یعنی می خوام از جلو چشام بری
شوخی نمی کنم و خیلی هم جدی ام
.
.
.

اما می خوام به جای دور شدن از من چنان در آغوشم بگیری که جلو چشام نباشی
اینطوری بهتر می بینمت
به جای چشام با تمام وجودم حست میکنم


نوشته شده در پنجشنبه 1391/07/6 ساعت 08:20 ق.ظ توسط رها آغوشتو گرم کن | |

دیگه نمی خوام هوای کسیو داشته باشم
آخرش میگن راه نفسمو بستی و داری خفم میکنی
نمی خوام سد راه کسی بشم که منو هر چی میبینه جز ...

نوشته شده در سه شنبه 1391/07/4 ساعت 10:02 ق.ظ توسط رها نفس بده | |

منو ببخش:
اگه نگاهم تو رو خورد
اگه انتظارم تو رو فشرد
اگه سکوتم سرتو برد
اگه هر نفسم تو رو سوزوند
.
.
.
انصاف داشته باش آخه
من که عروسک نیستم اینطوری میذاری و رد میشی می ری...

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/3 ساعت 09:57 ق.ظ توسط رها انصاف بده | |

واقعا" سخته
سخته با نگاهی نابینا سرتو بچرخونی و سعی کنی از پشت پلکهایی که باز نمیشن ببینیش
آخه حسش میکنی اما کسی نزدیک نمیشه
شاید اونم دلیلی داره اما ...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/06/15 ساعت 08:20 ب.ظ توسط رها عصایم باش | |

 

حالا که لبخندت درد میکند می توانی مطمئن شوی که لبخند میزنی تا درونت را پنهان کنی

هنوز هم می دانی چه خبر است

من چندیست که این لبخندها هم برایم معنی ندارد

باورم نمی شود که حتی نیازی نمی بینم به خنده های زورکی

چنان در درد غرق شدم که دیگر دریا هم خیسم نمیکند ودیگر همه چیز برایم گنگ و بی احساس شده 
نوشته شده در چهارشنبه 1391/06/8 ساعت 08:07 ق.ظ توسط رها نظرات | |

نمی ترسی از آن دست که ناخنهایش را سمت چشم نشانه رود یا چشمی که دست را از حادثه در شرف وقوع بر حذر نکند؟

کاش هر چه بود یکرنگی و صداقت و پاکی بود

 


نوشته شده در دوشنبه 1391/06/6 ساعت 08:20 ق.ظ توسط رها زخم نزن | |

شاید بگی چرا دنیای به این بزرگی کوچیکه

این نعمت خداست که واسه تنها شدن آدما دنیا رو واسشون کوچیک میکنه تا جمعیت اضافه کنار برن و تنها یه نفر باهاشون باشه

اما بعضی وقتا اون یه نفر میره و واسه همین دنیا با اون همه ادماش واسمون بی ارزش میشه

کار دل همینه دیگه
نوشته شده در شنبه 1391/06/4 ساعت 11:32 ب.ظ توسط رها خلوت کن | |

تکرار میکنی بوسه هایت را با آنکه می دانی او دیگر جسدی بی جان است
یکی نیست بگوید بوسه ای که جواب ندارد را چرا خرج میکنی...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/10 ساعت 04:20 ق.ظ توسط رها فاتحه بخوان | |

مرا با سیگار آشنا کردی و فاجعه ساختی

حالا دیگر همیشه به کامم سیگار میبینی اما خاموش

می خواهی روشنش کن تا آتشش مرا خاموش کند

یا سیگارت را با سیگارم بینداز تا فاجعه را خاموش کنی قبل از آنکه خاکسترش بر آرزوهایمان سنگینی کند

حال میخواهی بدانی یا خود را به ندانستن بزن که سیگار به کام رفته دیر یا زود روشن میشود و خاکسترش بر دوش اطرافیان می ماند


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25 ساعت 08:33 ق.ظ توسط رها روشن کن | |

من عاشق مترسکم

 

مترسکهای زیادی پیدا خواهی کرد که با اینکه صاحب باغ از اونجا رفته و زمین دیگه کشت نمیشه اما مترسک همچنان استوار مونده تا پرنده های خسته و مسافر بیان و رو دوشاش سرش استراحت کنن


خیلیه که به ریشه و اساس و مبداء وفا دار باشی

مترسکها نشون میدن که از خیلی از ما آدما جلوترند.


نوشته شده در جمعه 1391/02/22 ساعت 08:29 ب.ظ توسط رها عهد ببند | |

بوسه های پی در پی را به یادت بر سیمای خویش روی آبی که نقش تو را داشت میزدم و تو می خندیدی
می خندیدی و غافل از من که با هر بوسه تشنه تر می شدم
شاید دلیلش همان شوری آب دریاست
شاید
این کار هر روز من است از وقتی که در تصادف تو رفتی و من با پای شکسته از همراهیت جا ماندم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21 ساعت 08:25 ق.ظ توسط رها صبر کن | |

مرا با سیگار آشنا کردی و فاجعه ساختی

حالا دیگر همیشه به کامم سیگار میبینی اما خاموش

می خواهی روشنش کن تا آتشش مرا خاموش کند

یا سیگارت را با سیگارم بینداز تا فاجعه را خاموش کنی قبل از آنکه خاکسترش بر آرزوهایمان سنگینی کند

حال میخواهی بدانی یا خود را به ندانستن بزن که سیگار به کام رفته دیر یا زود روشن میشود و خاکسترش بر دوش اطرافیان می ماند


نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20 ساعت 07:32 ق.ظ توسط رها روشن کن | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت